X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 23:28




دکترم معتقده من باید برم پیش مشاور . گفتم دوست ندارم حرف بزنم ؛ واتس د پوینت وقتی آدم از حرف زدن لذت نمی بره ؟ جواب داد یعنی هر کی از عمل قلب باز لذت نبره نباید انجامش بده ؟




نه . نباید انجامش بده . ماکزیمم می میره دیگه ؛ سو وات .




سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 22:56




- ترکت می کنم .

- کجا ؟
- .. چه فرقی می کنه ؟ مهم نبودنه . 
- برای من فرق داره .
- نداره . وقتی کسی یا چیزی ازت دوره ، فقط دوره . دور صفت عجیبیه ؛ مهم نیست اون فاصله ای که ازش حرف می زنیم کم یا زیاده ، به هر حال کلمه ی دور دقیقا به یه اندازه سنگینه . وقتی پای من و تو وسطه ، دور تابع هر چیزی هست ، اِلا فاصله .




برچسب‌ها: دایلاگ

یکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت 00:29




این که به گذشته نگاه کنیم و ببینیم آدمای غلطی بودن که از زندگی مون حذف شدن هم جنبه ی منفی داره هم مثبت . خوبه چون غلط باید پاک شه و غم انگیزه چون یه سرمایه مهم به اسم زمان روش صرف شده که برگشت ناپذیره ؛ به هر جهت جنبه ی مثبتش به مراتب پررنگ تره و این خوشحال کننده که نمی شه گفت ، ولی راضی کننده هست .




پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 ساعت 02:35




.. می خوام سیستمِ عقلِ مطلق رو برای مدتی امتحان کنم . فقط حرفی رو بزنم که باید بزنم ، فقط چیزی رو بخرم که لازم دارم و هی بی خود و بی جهت به ماگ ها و برند نسکافه هام اضافه نکنم ، کمتر مزخرف غذا بخورم و به کسی که از هر نظر مطلوبه نه نگم و فرصت بدم ببینم چه طور آدمیه . 



اوکی ؛ لتس سی .




سه‌شنبه 10 مرداد 1396 ساعت 22:58



.. به سین گفتم اشتباه می کنه . من تلاش نمی کردم فرق کنم . توی یه بازه ای از زندگی م خیلی تلاش کردم شبیه بقیه - اطرفیان و هم سن و سالام - رفتار کنم . نشد . نتونستم . نتونستم همون کاری رو بکنم که اونا انجام می دن و خوشحال باشم .




دوستشون دارم ؛ به دو دلیل . اونا از من توقع نداشتن مثل اونا باشم . از طرفی به خاطر دوستی طولانی م با این چند نفر یاد گرفتم آدمایی که مثل من نیستنُ  دوست داشته باشم و وقتی می بینم کسی کاری رو انجام می ده که صرفا از جنس من نیست حتی توی ذهنم هم سرزنشش نکنم ؛ برای همین وقتی کسی کارِ عجیبی می کنه ، چیز عجیبی می خواد ، توی ذهنم به خودم می گم حتما اینم یه رفیق داره که این کارا ازش بر نمی آد ولی با همه ی اینا همیشه دوستش داشته ؛ حتی وقتی با دهنِ باز بهش گفته : هیچ معلومه چه غلطی می کنی لعنتی ؟




دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 10:54




امروز مال منه . دانشگاه نمی رم . درس نمی خونم . سر پروژه نمی رم . با کسی بحث نمی کنم . حواسم به غذا خوردنم نیست . 




.. اسم تصویر جلوی روم رومی ذارم peace . این تصویرو خیلی وقته ندیدم . روی کاناپه ی محبوبم نشسته م ، شیرقهوه م روی میزه و یه نمایشنامه برداشته م که بخونم . هال هنوز یه کم تاریکه . باید ازش استفاده کنم ؛ شبیه غروبای پاییز شده و هیچ کس نمی دونه چقدر این حالت حال محبوب منه .




شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 00:42




می ریم بیرون . کروسان شیری و آلبالویی می خره . می گم دلم موکا می خواد . می ریم موکا بخورم . مث من نیست . اون توی هوای گرم قهوه نمی خوره . کروسان آلبالو رو از شیر بیشتر دوست داره ؛ من مربا دوست ندارم . اون داره .




.. هیچ فرقی روی اعصاب نیست و به سادگی کلمه ش یه " تفاوت " ه . خیلی وقتا حرفی برای زدن نداریم . ساکت می شیم ؛ ساکت بیرونو نگاه می کنیم بدون این که عجیب و غریب یا سخت باشه . فرق همه ی دیگه با رفیق و خونواده دقیقا همینه ؛ کنارشون هیچی عجیب نیست . هیچ قضاوتی نیست . هیچ توضیحی نیست . هیچ کس مجبور نمی شه در جواب توی این هوا کدوم دیوونه ای موکا می خوره چیزی بگه ؛ واسه همین همه چی فرق داره .




پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 00:32




غمگین بود . نباید این جوری می شد . اون منو داشت . من وقتی استاد تفسیرش درو باز می گذاشت از راهرو توی یه زاویه خاص می ایستادم و یه کاری می کردم حوصله ش سر نره . من خودم بدون این که کسی از پشت در برام دلقک بازی دربیاره تفسیرمو پاس کردم ؛ واسه همین می دونم چقد سخته ، واسه همین می دونم چرا اون حق غمگین بودنو نداشت .




دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 23:58




.. بهش گفتم : می دونی چیه ؟ تصمیم گرفتم زندگی رو در آغوش بکشم . واسه همین ساعت دوازده نصفه شب زنگ زدم برام مرغ سوخاری با سس سیر بیارن چون هر ابلهی می دونه بدون مرغ سوخاری با سس سیر نمی شه زندگی رو در آغوش کشید .




سه‌شنبه 27 تیر 1396 ساعت 10:23




..فکر کرد و به این نتیجه رسید که می دونه بخش قابل توجهی از بلوغ دقیقا چیه . اون تیکه ی بزرگ یعنی وقتی آدم به جایی می رسه که نه صرف قانون منطق ، که با تموم وجودش اینو درک می کنه که هیچ آدم زنده ای سفید یا سیاه نیست و همه چیز و همه کس خاکستریه . خاکستری می تونه روشن یا تیره بشه ولی این معادله دو تا مجانب داره ؛ سیاه و سفید . همه عددا می تونن به این دوتا نزدیک بشن اما نمی تونن بهشون برسن .




ریاضی همیشه می فهمه . ریاضی می دونه این که کسی خاکستریِ تیره باشه معنی ش این نیست که سیاهه و هیچ چیز خوبی توی وجودش نیست و این که اون چیز خوب واقعیت تیرگی اونو زیر سوال نمی بره ؛ و این که هیچ خاکستری روشنی به سفید نمی رسه و یه درصدی از تیرگی توی خودش داره و این باعث نمی شه واقعیت روشن بودنش فراموش شه .




.. برای همینه که اعتماد از پایه غلطه ولی نمی شه بدون اون زندگی کرد . برای همینه که اون می دونه بخش بزرگی از بلوغ توان گذشتن از به اصطلاح خاکستری روشنیه که تموم تیرگی ش سمت صورت اون بوده . همه چیز همین قدر ساده ست که بشه فهمید و دقیقا همین قدر سخت که بشه باهاش کنار اومد.




یکشنبه 25 تیر 1396 ساعت 10:37




.. وی به تاریخ بیست و پنجم تیر ماه حین این که در کتابخانه نشسته بود ، به بساط روبروش نگاه کرد و نوشت  نام اثر : کنکوری در اندوه .




جمعه 23 تیر 1396 ساعت 22:18




.. وی به حدی تنبل و فراخ بود که در تمام طول دو ساعت پیاده روی ای که مجبور بود برود همه ش داشت با خودش می گفت : من نباید اینجا باشم . من الان باید نسکافه و بیسکویتمو بخورم ، فرندزمو ببینم و زخم بسترمو بگیرم ؛ درسته .  اینجا جای من نیس .




چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 21:57




.. کار کردن حس خوبی به آدم می ده . برای همین واسه این که بتونم تابستون برم سر ساختمون توی بدترین هوای ممکن کلی با ب کوچیک جر و بحث کردم و آخرشم نذاشت . بی خیالش شدم و ترم تابستونه گرفتم ؛ شیش واحد درس مزخرف به درد نخور .




هیشکی از صبح تا عصر تابستون زیر آفتاب بودن و وسط تیر و آرماتور بودن رو دوست نداره . قضیه دقیقا همینه . بحث اصلا دوست داشتن نیست . سن آدما از یه حدی که بگذره دیگه قضیه دوست داشتن نیست ؛ شایدم هست و صرفا تعریف دوست داشتنه که تغییر می کنه . دیگه معنی رضایت فقط لذت بردن نیست ؛ پیشرفت می کنه و فراتر می ره .




از یه موقعی به بعد لذت بردن دیگه آدمو راضی نمی کنه . شایدم می کنه ولی لذت ، دیگه اون لذت قبلی نیست . از یه موقعی به بعد آدم با الکی خوش بودن دیگه حال نمی کنه ؛ از یه موقعی به بعد ، الکی خوش بودن دیگه کافی نیست .




شنبه 17 تیر 1396 ساعت 21:45




.. خاطره ی خوب خیلی چیز مهمیه . اینو شاید می دونستم ولی به تازگی درکش کردم . مثلا وقتی دو سال پیش ب به من پیشنهاد داد می دونستم من و اون مثل هم نیستیم و همو نمی فهمیم . شاید نمی تونستم باهاش باشم ولی بهش حس خوبی داشتم و همیشه برام یه رفیق می مونه .




ب کارای ساده ای می کرد که شاید عجیب نباشن ولی خیلی کم یابن . مثلا یه ترم تموم بدون این که بشناسمش برام سر کلاسی که مشترک داشتیم حضوری زد و هیچ وقت بهم نگفت . یه سال بعد از کانال دیگه ای فهمیدم دلیل این که سر اون کلاس به طرز عجیبی غیبت نداشتم چی بود .




خیلی کمن آدمایی که در معنای واقعی بدون منت برای کسی کاری انجام بدن ؛ بدون این که چیزی در ازاش بخوان . برای همین زمان که می گذره آدمای کمی برامون می مونن ؛ آدمای کمی یادشون نمی مونه برامون چه کار کرده ن .




جمعه 9 تیر 1396 ساعت 11:29




.. یکی از جدیدترین اکتشافاتم اینه که فعل درست کردنِ چای و قهوه خیلی بیشتر از کافئینِ توی چای و قهوه در سرحال آوردن آدم نقش داره .




یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 17:04




.. بعضی وقتا توی خواب حرف می زنم . نیلو می گفت دیشب می خندیدم ؛ فکر کنم توی خوابم داشتم فرندز می دیده م .




شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 20:30




.. کسی رو توی اینستاگرام فالو می کنم که گاهی زیر عکساش یه چیزایی هم می نویسه . چیز عجیبی نیست ؛ از خودش و فکرهاش حرف می زنه و من هر بار بعد خوندنش با خودم فکر می کنم من این دخترو دوست دارم . نمی دونم کیه ، نمی دونم کجاست یا دقیقا چه شرایطی رو زندگی می کنه ، ولی می فهممش .




خیلی وقتا همه چی همین قدر ساده می شه . مث احساس نزدیکی به کسی که تا حالا باهاش حرف نزدی و حتی براش کامنت هم نذاشتی و ازت توقعی نداره این کارارو بکنی . اونم تو رو نمی شناسه ، برای همین ازت توقع نداره مثل همه باشی ؛ نرمال باشی و راجع به همه چی باهاش حرف بزنی . این لطیف ترین نوع نزدیک بودنه . این که به هر دلیلی ، کسی ازت توقع نداره نقش بازی کنی و بشی اونی که نیستی .




.. یه جور پذیرفته شدن مطلق و ناب توی نشناختن هست . برای همین من فهمیدم همیشه باید چیزای دور رو دوست داشت . فقط این جوریه که دوست داشتن به حالت آرمانیِ خودش نزدیک می شه ؛ دقیقا همون قدر بی توقع و تنها .




جمعه 26 خرداد 1396 ساعت 12:31




.. مهم ترین نقطه ضعفی که آدمایی که دوست داریم برامون ایجاد می کنن از جانب خودشون نیست ؛ اینه که بعضی وقتا توی دردن ، می بینیم توی دردن و هیچ کاری نمی تونیم براشون انجام بدیم . بی قراریِ بدی توی این روند هست که من امروز با تموم وجود حسش کردم .




پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 13:27




چیلر خونه خراب شده . وقتی شب تا صبح نخوابیدم و داشتم به مامانم توضیح می دادم به زودی قراره از گرما بمیرم یادم انداخت وقتی بچه بودم قرار بود لباس کولردار اختراع کنم . بالاخره هر کی یه رویایی داره ؛ رویای من یه زمانی شبیه لباس فضایی بود و کارش این بود که مطمئن بشه من دیگه هیچ وقت گرمم نمی شه .




سه‌شنبه 23 خرداد 1396 ساعت 17:27




.. خواب دیدم موهامو دوباره قرمز کرده م ، و یکم کوتاه . می خوام بگم خوابای من همین جوری الکی نیستن . مثلا این یکی برگرفته از فیلم مالنا اثر تورناتوره کارگردان شهیر ایتالیاییه .




( تعداد کل: 431 )
   1       2       3       4       5       ...       22    >>