X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 3 فروردین 1396 ساعت 10:47




دیروز داشتم فک می کردم بعضی روزا هس که میان که بهترین خاطره های آدم بشن و جالب اینه که همون موقع - حین گذر همون زمان - آدم اینو حس می کنه .




دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 22:18




.. سخت ترین قسمت رفتن اون جاییه که آدم یادش می افته هیچ چیز خوبی وجود نداره که بشه بهش برگشت . واسه همین همه ی آلارمای دنیا رو آدما خفه می کنن . تنبلی بعید ترین و احمقانه ترین مغلطه ی دنیاس ؛ این که اسمشو می ذارم مغلطهو نمی گم دلیل برای اینه که دلیل یه واقعیته ؛ در حالی که تنبلی واقعیت نیس .




این قضیه از اولم اون قد پیچیده نبود . تنبلی همون وقتیه که همه ی آدما همه ی آلارمای دنیا رو خفه می کنن ؛ نه چون تنبل ن ؛ فقط چون به سادگی ، توی خلسه ی شفاف بعد خواب دوباره می فهمن هیچی چیز خوبی وجود نداره که بشه بهش برگشت ؛ اونا آروم آروم می فهمن برگشتن فقط تابع مقصده . قضیه تخت نیس . قضیه ملافه های خنک نیس . قضیه حتی زیر پتو هم نیس . قضیه اون دلیلیه که به خاطرش بشه از تموم اینا کَند .




یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 00:43




یه حرفایی هست 

که آدم
هیچ وقت
به هیچ کس 
دقیقا به هیچ کس
نمی تونه بزنه .




چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 12:01







Yann Tiersen - Le Moulin




شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 20:46




معمولا به کسایی که پا به سن گذاشته ن توصیه می کنن با جوون تر از خودشون بگردن که احساس جوون بودن بکنن . این دقیقا همون احساسیه که من این ترم دارم سر کلاس درسی که با ورودی ها برداشته م .




ورودی ها وقتی استاد می گه خب این جا فلان رابطه رو چی کار می کنیم ؟ همه با هم جواب می دن می نویسیم و منو شاد می کنن ؛ این جوری منم یادم می ره ترم چندم و احساس حماقت توام با صفری بودن می کنم .




یکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت 13:08





.. من فکر می کنم اون قدیمام مردم آز خاک داشتن ؛ واسه همین بود که اصطلاح گل لگد کردن ابداع شد . ما یکشنبه ها از ساعت یک و نیم تا چاهار می ریم گل لگد می کنیم .




مهندس میم اون جا می شینه و مطمئن می شه به صورت قورباغه ای روی زمین چنبره زدیم داریم خاک الک می کنیم . مهندس میم حواسش هست من به عنوان تنها مونث اون کلاس از زیر کار در نمی رم و فقط خاکی که پسرا الک کرده ن رو وزن نمی کنم ؛ برای همین الکو از دست پسرا می کشه بیرون و به زور می چپونه تو دست من ؛ بعد هم وقتی به این نتیجه رسید که جونم در حال بالا اومدنه توضیح می ده برای مچم خوبه و بعدها قراره ازش تشکر کنم .





شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 20:38




.. آدما هی خسته می شن از همه چی . آدما هی خسته می شن از همه چی و هیشکی نیس صداشونو بشنوه و یکی دو روز جاشون شیفت وایسه تا بتونن برن یه کم بمیرن و برگردن . 




این خوب نیس . اصلا نیس .




جمعه 13 اسفند 1395 ساعت 13:12




.. به نظرم توی هر چیزی هر آدمی یه ظرفیتی داره ؛ یه چیزی مث سهمیه ست که آدما نمی تونن دو بار داشته باشنش . قضیه اینه که بیشتر آدمایی که من دیدم سهمیه شونو می ذارن جایی که نباید .





آدما یه ساعتایی از روزو حالشون خوبه ؛ اونو می گذرونن جایی که نباید . آدما یه مقدار مشخصی می تونن به کسی گوش بدن ؛ اونو می دن به کسی که نباید . آدما یه حجم مشخصی می تونن دوست داشته باشن ؛ اونو پر می کنن با آدما و چیزایی که نباید . آدما یه میزان مشخصی می تونن خوش بین باشن ؛ اونو خرج چیزایی می کنن که نباید . بعد دیگه خوش بینی ای نمی مونه . بعد دیگه هیچ چیزی نمی مونه .




دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 22:37




مشکل مشکل نیست . اندازه ش نیست ؛ قضیه حال آدماس . من مشکلای ثابتی دارم . روزای خوب روزایی ان که مث همیشه اون مشکلا رو دارم ولی حالم خوبه . روزای بد روزایی ان که بازم اون مشکلا رو دارم ، ولی دیگه حالم خوب نیس .

 




شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 10:51




.. وقتی دیدم این ترم بتن ب کوچیک ارائه می ده با خودم فک کردم گودزیلای این ترم من تامینه ؛ تا وقتی با یکی از استادای جدید آشنا شدم و لقب ب کوچیکو از گودزیلا تغییر دادم به فرشته ی مهربون .




لازم به ذکره فرشته ی مهربون نصف تایم کلاسشو به ایجاد رعب و وحشت مشغوله .




پنج‌شنبه 5 اسفند 1395 ساعت 17:42




.. دانشگاه  رفتن بلایی به سر مشاعر آدم می آره که وقتی کلاسی هفت و نیم نیست و هشته آدم شب قبلش با یه شعف خاصی به خودش می گه : عالیه ؛ کلاس فردا لنگ ظهره .




چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 19:39




.. تموم چیزی که می خواستم این بود که حرف نزنم . توضیح ندم چرا همین حالا توی ماشین نشستن ، موزیک گوش دادن و قهوه ی خوب خوردن اون چیزیه که بهش نیاز دارم .




به حرف زدن نیاز نداشتم . حتی به فیلم دیدن هم نیاز نداشتم . دلم لازانیا یا نوتلا نمی خواست . خرید دوس نداشتم برم ؛ اصن یادم نمی اومد آخرین باری که رفتم خرید و اولین چیزی که پرو کردم رو به سرعت نور نخریدم کی بود .



توی اون لحظه فقط دلم می خواست حرف نزنم . دلم می خواست توضیح ندم . دلم می خواست به اون یه عالمه کاری که باید تا پس فردا انجام بدم و اون همه درسی که باید بخونم فکر نکنم . دلم می خواست حرف نزنم . فقط می خواستم چشمامو ببندم و بشینم توی ماشین و ابی گوش بدم و یه چیز گرم بخورم ؛ تیکه ی مسخره ش اینه که اینو کسی باور نمی کنه ، این قد کسی باور نمی کنه که همین پروسه ی دم دستی ساده تبدیل شده به یکی از بعید ترین اتفاقایی که می تونه لابلای روزای زندگی  یه آدم رخ بده .




دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 09:40




.. با توجه به حضور هر روزه ی پررنگ نوتلا سر میز صبحونه و این که اخیرا فقط به چشم برادری بهش نگاه کرده م و اعمال این واقعیت توی رابطه ای که قبلا کشف کرده بودم می شه نتیجه گرفت که اِوری ثینگز توتالی فاین . 




سه‌شنبه 26 بهمن 1395 ساعت 22:13




علوم مهندسی عادت داره برای اندازه گیری پارامترهایی که براشون آزمایش مستقیمی وجود نداره و اگر هست در دسترس یا ممکن نیست از یه سری اطلاعات جایگزین استفاده کنه که به پارامترهای اول با یه سری رابطه ی ریاضی مربوط ان و در عین حال قابل اندازه گیری ان .

 



اینا رو نگفتم که به دانش کسی اضافه کنم ؛ تا همین چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم چه طوری می تونم بفهمم چه قدر از چیز مشخصی ناراحت شده م ؛ از اون جایی که دستگاه غصه سنج هنوز وجود نداره از یه شیشه نوتلای در دسترس استفاده کردم و رابطه رو این جور تعریف کردم : میزان مقاومت در برابر شکلات با میزان داغون بودن اوضاع روانی در انسان نسبت عکس دارد . یعنی فقط کافیه یه آدم سیرو با یه شیشه نوتلا تنها بذاری تا بفهمی آیا به زودی قراره خودکشی کنه یا نه .




جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 15:19




غلط پدیده ی عجیبیه . یه وقتی به خودت می آی و می بینی جای غلطی وایسادی . جغرافیات مشکل داره . مسیرت اشتباهه و دلت برای آدم غلطی تنگ شده ؛ ولی دونستن اینا چیزی رو عوض نمی کنه . چیزی که در مورد غلط عجیبه دقیقا همینه ؛ این که اطلاع از وجودش چیزی رو عوض نمی کنه .




همه چی اون قدر ساده نیست . نه در اون حد که بشه از چیزی صرف غلط بودنش ، دست کشید . اولاش زندگی مث جاده ست ؛ می شه دور زد . می شه برگشت . هر چی جلوتر می ره ماهیت راه پیش روی آدمام تغییر می کنه . دیگه جاده نیست ؛ یه اتوبان لعنتیه که نمی شه دور زد و برگشت و تصادف نکرد و نمرد .




چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 12:38




.. دوباره تکراری ترین و کلیشه ترین سوال دنیا رو از من پرسید ؛ این که عشق چیه ؟ و من با خودم فکر کردم عشق اینه : حد فاصل آشنا شدن با یه نفر با شناختنش .




جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 14:39




 بستنی وانیلی با تیکه های بیسکویت شکلاتی لابه لاش و وسریال و نیم خیز روی تخت و سرما و جمعه و چای عصر و کیک شکلاتی ای که تازه از فر درآورده م .




شنبه هفت و نیم صبح و فولاد و بناهای آبی و دانشکده ی مسخره ی علوم و رفتن سر کلاس درسی که باید دو سال پیش می گرفتم و نگرفتم و دوباره دانشگاه تا عصر .




..فاصله ی زمانی این دوتا پاراگراف چند ساعته و فاصله واقعی شون طوری زیاده که حس می کنم قراره مسافت بین دو تا قاره رو سینه خیز طی کنم .





سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 21:17




.. خیانت خوشایند دقیقا اون لحظه اییه که آدما ورساچه ی صورتی رو توی پارچه ی نقره ای و روبان بنفش بی مناسبت کادو می گیرن ؛ من این طوری فکر می کنم .




دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 23:23




امروز خوشحالی رو توی تک تک سلولای تنم حس کردم . خواستم برام بمونه ؛ برای همین این پستو می نویسم . 




یکشنبه 10 بهمن 1395 ساعت 22:04




اگه یه روز بر می گشتم به گذشته م از این که می تونم فکر کنم خوشحال نمی شدم . حقیقت اینه که آدما خیلی دیر می فهمن چی خوبه چی نیس ؛ وقتی می فهمن که دیگه دیر شده . بعضی وختا چیزای خوب به جای خوبی نمی رسن ؛ احمقانه ترین توقع ممکن اینه که آدم فکر کنه همه ی چیزای خوب قراره به جاهای خوب برسن . 




این جوری نیست ؛ مگه یه سر جاده ی چالوس تهران نیس ؟ بعضیا فک می کنن تهران خیلی آلوده تر از اینه که بتونه ختم اون جاده باشه ؛ ولی جفرافیا با کسی شوخی نداره . تو که اینو خوب می دونی ؛ مگه نه ؟




( تعداد کل: 366 )
   1       2       3       4       5       ...       19    >>