X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 25 دی 1396 ساعت 17:48




بر خلاف تصور عموم ، خراب کردن یه ساختمون هنر خیلی ظریفیه و به نظر من مهارت بیشتری می طلبه نسبت به ساختنش . آدما مثل ساختمونان . همه شون بلدن شروع کنن ، ولی این که چند نفر می تونن تموم کنن و از اون چند نفر ، چندتاشون درست انجامش می دن یه سوال بزرگه ؛ هر کسی تموم نمی کنه و هر کسی که تموم کرد ، نمی تونه این کارو طوری انجام بده که ساختمون همسایه باهاش پایین نریزه . این قضیه چیزیه که ذهنمو مشغول کرده ؛ چرا کسی نیست که به آدما نه تموم کردنو ، که درست تموم کردنو  یاد بده و بهشون بگه نگه داشتن ساختمون بغلی چقدر مهمه ؟




شنبه 23 دی 1396 ساعت 20:46




.. اول دبیرستان بودم . یه مشاور داشتیم که معتقد بود شغل آینده من باید چیزی توی حیطه مدیریت بحران باشه چون تحت هیچ شرایطی کمتر از حالت معمولم ریلکس نبودم و توی قیافه م یه اصن به من چه خاصی در جریان بود .



این همه سال گذشته و من تازه امشب فهمیدم مشاور دبیرستان چی می گفت . از فردا طی سه روز متوالی سه تا درس غول پیکر سه واحدی امتحان دارم و نهایت واکنشم به شب قبل از بحران انجام دادنِ آیین دوش به کامل ترین شکل ممکن بوده ؛ هیچ مرحله ای از این آیین کم نکرده م و الان با رضایت کامل از بوی لوسیونی که پیچیده روی کاناپه لم داده م و این پستو می نویسم . 




سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 21:39




.. یکی از ویژگی های بارز من اینه که به سادگی می تونم به چیزای بی ربط یا حتی متضاد علاقه نشون بدم ؛ یعنی می تونم در کسری از ثانیه از دیزنی لند به صحرای کربلا تغییر حالت بدم و ازش لذت ببرم .




به تازگی desperate housewives ساده و شیرین رو تموم کردم و به مناسبت شروع فصل امتحانات دو تا سریال stranger things و taboo رو دانلود کردم . من فقط وقتی سریال های ندیده هیجان انگیز دارم  احساس امنیت می کنم ؛ مخصوصاً وقتی توسط تعداد قابل توجهی امتحان تهدید می شم . این روش من برای لبخند زدن به بی خود ترین روزای زندگی مه . خلاصه که کیپ کام ، یور هارد ایز فول ؛ یو هَو ناثینگ تو وُری ابوت .




جمعه 8 دی 1396 ساعت 18:37




..  با یک الف بیرون رفتن و خواب یک الف دیگه رو دیدن ؛ یه چنین مصیبتی .




پنج‌شنبه 7 دی 1396 ساعت 12:58




.. این اواخر روزی نبوده که بعد از یه روز خیلی طولانی و پر زحمت نرسم خونه از طرف خانواده م به تو که هیچ وقت نیستی ، وقتی هم هستی یا خوابی یا داری فیلم می بینی یا داری درس می خونی متهم نشم . احساس می کنم مردی ام که به تعداد اعضای خانواده ش زن داره و از طرف تک تکشون مدام به بی توجهی متهم می شه . در نتیجه این اواخر روزی نبوده که از این که هیچ وقت مجبور نیستم زن بگیرم از خوشی به مرز سکته نرسم ؛ حقیقت اینه که مردها موجودات بدبختی ان که بعد از روزهای طولانی شون مجبورن به چرا باهام حرف نمی زنی های پیاپی واکنش نشون بدن .




سه‌شنبه 5 دی 1396 ساعت 20:25




- اگه زلزله رو ب کوچیک ارائه بده چی کار کنیم ؟

- قتل عمد ؛ تازه کسی هم نمی فهمه . تعداد مظنونین احتمالی بالای هزار و سیصد نفره .




چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت 21:55




 .. آدم لازم نیست طرفش رو دوست داشته باشه ؛ کافیه ازش خوشش بیاد . این چیزیه که اکثر آدما نمی فهمنش ؛ الف برای من همینه . کسی که بلند پروازه ، تکلیفش با خودش معلومه و حرفش چند تا نمی شه ؛ برای همینه که من حالا می تونم بنویسم عشق نمی مونه ، ولی رفاقت چرا . 




سه‌شنبه 21 آذر 1396 ساعت 12:46




.. یه زمانی بود که همه بچه ها دوست داشتن متخصص قلب یا خلبان شن ؛ یه زمانی بود که من دلم می خواست معمار شم . خیلی از اون بچه ها متخصص قلب یا خلبان نشدن ، همون طور که من معمار نشدم .



نسل عوض شده . دیگه همه نمی خوان دکتر یا مهندس شن . اینو دقیقاً وقتی فهمیدم که برادرم از مدرسه برگشت و بعد از پرت کردن کیفش روی زمین رفت جلوی تلویزیون پهن شد و داد زد : نون ، فهمیدم دوست دارم چی کاره شم ؛ من دوست دارم وقتی بزرگ شدم بازنشسته بشم . اون لحظه با خودم فکر کردم گرچه این بچه بخش اعظم گروه خونی و اخلاق هاش رو از نیلو به ارث برده ، ولی با اطمینان می تونم بگم سایز ماتحتش به من رفته .




پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ساعت 17:08




ب بزرگ عزیزم ؛ تو استاد محبوب منی . من در هر حالتی تو رو دوست خواهم داشت . ولی اگر امتحان شنبه رو مهربون تر از امتحان قبلی ت بگیری طوری که کسی سر جلسه تمایل به خیس کردن خودش پیدا نکنه جایگاهت توی قلبم محکم تر خواهد شد .



ارادتمند شما ؛ نون .


بعدا نوشت : ب بزرگ عزیزم ؛ اگر اسلام دست و پای منو نبسته بود همون جا شما رو بغل می کردم .




پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ساعت 13:19




.. همه چیز از مهسا و کلاس ایتالیایی ش و نون ، بیا بریم رُم شروع شد . بعد از اون یکی از خواننده های این جا در معنای واقعی کلمه out of nowhere اومد و برام یک سری اطلاعاتِ موثق از مهاجرت و ارشد گرفتن توی ایتالیا نوشت و باعث شد من به ماوراء الطبیعیه و جادو جمبل اعتقاد پیدا کنم ؛ چیزی که مجموعا برام موند از بین رفتن انگیزه م برای کنکور و اصن من می خوام برم های پیاپی و تخم لق مهاجرت بود .




سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 22:53




ف مشخصاً برای من هر کسی نیست ؛ برای من که فکر می کردم نسل آدمایی که " واقعا " می بینن منقرض شده . ف می دونه هر چیزی - به هر سادگی و بداهتی - یه نشونه س ؛ برای همین خندید و گفت می دونی ؟ از روی کیف هات فهمیدم بنزو از بی ام دبلیو بیشتر دوست داری . با خودم فکر کردم چه بخش بزرگی از وجود آدما رو می شه حرف نزد ولی فهمید . 



.. برای من که زیاد حرف نمی زنم خبر خوبیه . چیزای پیچیده ی زیادی توی ظاهر قضیه مسکوت می مونه اونم وقتی زبون داره دروغ می گه . اینو ف می دونه ؛ ولی خب ، مگه چند تا ف هست ؟ مگه چند نفرو توی زندگی م دیده م که به کیف ساده جیر سرمه ای م زل بزنن و بفهمن من چقدر بنز دوست دارم ؟




دوشنبه 29 آبان 1396 ساعت 23:22




.. از اون جایی که نهایت استعداد الکتریکیِ من این بوده که چند تا رابط رو بزنم به هم و از زیر فرش رد کنم تا برای خاموش کردن آباژور روی میزم که سمت مخالف اتاقه مجبور نشم از روی تختم تکون بخورم مسلما از ده درخشانی که توی فیزیک دو بعد از پرت و پلاهایی که برای استادم نوشته بودم گرفتم خوشحال هم بودم ؛ برای همین فکر می کردم وقتی سرمو می گیرم بالا و نمره م رو به بقیه اعلام می کنم اونا هم تا زانو به افتخارم خم می شن .




وقتی کسی تا زانو به افتخارم خم نشد فهمیدم افتخار چیزی نیست که بشه تلقین کرد یا به خاطرش از کسی انتظار تایید شدن داشت . تازه فهمیده بودم افتخار یه حالتِ  ذهنیه و ربطی به هیچ کس دیگه ای نداره ؛ برای همین بود که بعد از این همه سال فهمیدم سه تا چیز رو نباید به کسی گفت . راز رو ، آرزو رو ، و افتخار رو .




شنبه 20 آبان 1396 ساعت 15:18




.. داشتم قسمت آخر سیزن ٦ suits  رو می دیدم . فکر کردم خیلی دوستش دارم ، و این که چقدر سریال خوب حالمو عوض می کنه . اخیرا فیلم ندیده م ؛ شاید چون  آدم رفتن نبودم و نمی خواستم دوساعت با کاراکترای محبوبم زندگی کنم . دوست داشتم طول بکشه و می کشید و من به همه شون عادت می کردم . 




قسمت آخر سیزن ٦ suits از ته دلم برای کاراکترای تخیلی ش خوشحال بودم . انگار که رفیق قدیمی م به آرزوی دیرینه ش رسیده بود . یادم افتاد به لحظه ای که فرندز تموم شد و اون بغض مسخره ای که بعد از هر بار تموم شدنش توی گلوم جا می گذاشت . مهم نیست چند بار از اول تا قسمت آخر سیزن ده رو می دیدم ؛ این اتفاقِ  همیشه بود . واسه همین مدام بهت می گفتم عادت دلیل همه ی خوشحالی و ناراحتی مونه ، و تیکه ی مزخرفش اینه که آدم به عادت ، عادت نمی کنه .




سه‌شنبه 16 آبان 1396 ساعت 22:02




.. بهش گفتم زجر با زحمت یکی نیست . زحمت وظیفه ست ولی زجر حق  نیست . وقتی برای انجام دادن کاری مقدماتش فراهمه رسیدن به هدف اسمش زحمته ، ولی وقتی از حق طبیعی ت محرومی هر کاری که ممکنه بکنی زجره . واسه همینه که همه ش بهت می گفتم ببین ، زجر و زحمت یکی نیست . زحمت وظیفه توئه ولی زجر حقت نیست .




سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 19:45




این ماجرایی که ب بزرگ اَمریکن درس می ده ، هوم ورک می گیره و بعد متریک امتحان می گیره ، تموم مدت باعث می شد بخوام زیر سوالای امتحانش بنویسم  اصن می دونی چیه استاد ؟ من نتوانست فارسی حرف زد .




پنج‌شنبه 4 آبان 1396 ساعت 21:34




.. یه پاکت توی دستش دیدم و موذیانه گفتم عه ، کادوی تولدمه ؟ بهم چشم غره رفت و گفت دو هفته مونده ها ! بعد گذاشتش توی دستم . هنوزم دوهفته مونده بود ؛ ولی چه اهمیتی داشت ؟ من همون لحظه دلم کادو می خواست و اون اینو می فهمید . 




چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت 17:10




.. بهم گفت توی وجودِ هر آدم خوب و مهربونی یه جونور کثیف نشسته که وقتی زمان بگذره خودشو نشون می ده . وقتی خودشو نشون داد ناراحت می شی ؛ نه از این که اون آدم خوبی نبوده ، واسه این که چقدر با اون چیزی که توی ذهنت از خودش ساخته فرق داشته . هیچ جوابی نداشتم بهش بدم . هیچ دلداری ای نبود . راست می گفت .




یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 20:27




با این که سر شبه من تموم کارایی که باید تا آخر این هفته تحویل بدم رو انجام دادم ، یه دوش مفصل گرم گرفتم و منتظرم پیتزام آماده شه و کوکام برسه .




.. به نظرم زندگی یه مقیاس می خواد مث متر . مثلا مقیاس من بشه همین امشب ؛ از این به بعد می تونم هر شب که می خوابم روزی که گذرونده م رو با یه چیزی متر کنم ببینم چقدر زندگی کرده م . بعضی وقتا سه متر زندگی می کنم ، بعضی وقتا منفی سی و سه متر .




جمعه 28 مهر 1396 ساعت 18:31




.. همه چی از اون جا شروع شد که هر وقت سوالی بود که نتونستم جواب بدم از زندگی کردن بدون جواب اون سوال نترسیدم ؛ از این ترسیدم که نکنه یه بار نتونستن و نفهمیدن اعتمادمو به خودم کم کنه . برای همین می رم همه جوابارو پیدا می کنم ؛ حتی اگه اون جواب اصلا برام مهم نباشه . آخه تو که می دونی ، قضیه سوال نیست . جوابشم نیست ؛ اعتماده .




پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 13:23




داشتم با آرایشگرم - مرسده جووون - روی کاتالوگ رنگ مو بحث می کردم . آخرش گفت کلا می خوای آن شرلی ای باشه ؟ جواب دادم آفرین ؛ دقیقا




.. حقیقتاً به اسم مسخره ش نمی اومد بتونه همچین جمع بندیِ دقیقی از توضیحاتم داشته باشه .




( تعداد کل: 466 )
   1       2       3       4       5       ...       24    >>