X
تبلیغات
رایتل

جمعه 21 اردیبهشت 1397 ساعت 01:04




.. Sex and the city ، black mirror و episodes . برم که چشای خودمو تا حد امکان در بیارم  و ببینم قراره کجای دنیا رو با دانش سریالی م فتح کنم . 




چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ساعت 23:03




دکترم ازم پرسید چرا بعد یک سال یادم افتاده برم ببینمش ؛ براش توضیح دادم که همه چیز این مدت برام خوب بوده و فقط اشتهام زیاد شده ؛ اینم چیزی نیست که ازش خوشم بیاد . هر چند نفر هم که بهم بگن فکر می کنن وقتی ٥١ کیلو بودم کاملا بی ریخت شده بودم برام فرقی نداره . سین راست می گه . من مرغم یه پا داره .



ازم پرسید چه فرقی کرده م ؟ توضیح دادم که حس می کنم شبیه بچگی هام شده م . همون قدر جسور ، همون اعتماد به سقف و همون قدر جرات و بی خیالی که همیشه متمایزم کرده بود . وقتی بچه بودم از این که با سر بخورم  زمین نمی ترسیدم . خجالت نمی کشیدم . قبل از این که به عواقب دل به دریا زدنم فکر کنم کامل خیس شده بودم . دل و روده دوچرخه م رو می ریختم بیرون و قبل از این که به ذهنم برسه ممکنه خراب ترش کنم تعمیرش کرده بودم . 



قرصامو نصف کرد و گفت بعد دو ماه کلا قطعش کنم . یه جورایی همون گود اَز نیو . اون روز فهمیدم معیار سلامت برای آدما یه چیز واحد و مشخص نیست ؛ معیار سلامت برگشتن به اون شخصیتیه که توی بچگی مون داشتیم . واسه من سالم بودن یعنی بی خیال بودن ، راحت بخشیدن ، جسور بودن و گنده تر از دهنم حرف زدن . برای همین از این به بعد توی هر هچلی که بیفتم به خودم می گم نون ، یادت نره وقتی نو بودی چه شکلی بودی . 




یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 12:15




ساعت هفت امشب امتحان ب کوچیکه و تموم فکر و ذکر من اینه که به چی دخیل ببندم که آرزوی کبیره " ده دو صفر " محقق شه ؛ در نتیجه اومدم یه سر حلالیت بطلبم و برم . بدرود .




جمعه 7 اردیبهشت 1397 ساعت 22:30




.. در حالی که دماغمو بالا می کشیدم رفتم که از حراست دانشکده ای که توش کنکور دادم کیفمو پس بگیرم که ازم پرسید : قبول می شی ؟ برای حفظ آبرو جای جواب واقعی که عمراً بود جواب دادم نمی دونم . خندید و گفت چرا من می دونم که می شی ، شیرینی یادت نره . خندیدم و جواب دادم حتما ؛ محفوظه .




پیوست : پروژه های فعلی من سریال های : The handmade ‘s tale ، How to get away with murder و Mom .




دوشنبه 27 فروردین 1397 ساعت 12:50




.. از معایب اینترنتی خریدن لوسیون بدن همین بس که آدم به خودش می آد و می بینه سر تا پاش بوی افترشیو گرفته .




جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 13:36




بخش خیلی مهم و بزرگی از زندگی من فیلم دیدنه و به خاطرش اصلا پشیمون نیستم . به نظرم فیلم دیدن دنیادیدگیِ با کمترین امکاناته . اینو وقتی متوجه شدم که توی یه سریال اصطلاحی رو شنیدم که تا اون روز نشنیده بودم ؛ ghosting . راجع بهش سرچ کردم و چند تا مقاله کوتاه خوندم . تیکه غم انگیزش این بود که با وجود این که این حالت برای خود من و  اکثر اطرافیان من اتفاق افتاده توی فارسی هنوز نه تنها اصطلاحی براش وجود نداره ، که حتی به رسمیت هم شناخته نشده . نتیجه این قضیه سرخوردگیِ بیشتره و این که آدمی که این اتفاق براش می افته خودشو توی پهنه کره زمین تنها می بینه . 




این آرتیکل رو برای چندتا از دوستای نزدیکم که همه این حالت رو تجربه کردن فرستادم . اولا که هیچ کدوم نمی دونستن این پدیده هر چند که توی فارسی تعریف نشده ست ، توی انگلیسی اسم داره و به رسمیت شناخته شده . همین موضوع ساده به راحتی باعث می شه این قضیه وقتی بهش پرداخته می شه به سادگیِ مبتلا شدن ناخواسته به یه بیماری باهاش برخورد شه ؛ هر چیزی نیاز به یه هویت مستقل داره و هویت دادن با دادنِ اسم شروع می شه . 





یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت 01:01




.. اخیرا یه قانون کشف کردم به اسم قانون پایستگی اعتیاد ؛ این قانون می گه اعتیاد به هیچ چیزی هیچ وقت از بین نمی ره ، فقط تبدیل به اعتیاد به چیز دیگه ای می شه و دلیلشم نیاز آدم به دلخوشیه . یادمه یه زمانی به خوردن نوتلا با نون سوخاری اعتیاد داشتم ؛ وقتی ترک کردم دیدم به دُز بالای کره بادوم زمینی با نون سنگک بدون کنجدِ گرم مخصوصا اون گوشه گِرْد و نرمش پناه آورده م . موکا و لاته رو به خاطر خامه ش کنار گذاشتم و فقط آمریکانو خوردم . سریال اولی تموم شد ، غصه خوردم و سریال بعدی رو شروع کردم . 




ناراحت نیستم از زمینه وابستگیِ مادی شدیدی که توی وجودم هست ؛ از این ناراحتم که چرا کالری هیچ چیزی که بشه بهش پناه آورد صفر نیست و آمریکانو با تموم سرافراز بودنش یه کم شکر داره و این سریال جدید هم تموم شدنیه . چرا نمی شه آدمیزاد با علایقش تنها بمونه و چاق و غمگین نشه ؟ 




یکشنبه 12 فروردین 1397 ساعت 13:38




.. بهم گفت فکر می کنه ذهن من مثل یه فولدر کاملا طبقه بندی شده ست که جلوی اسم هر کار یا آدمی تعریف مشخص گذاشته و مواظبه از اون چهارچوب خارج نشه . راست می گه . من معمولا هیچ کاری رو بدون دلیلی که خودم بپذیرم انجام نمی دم ؛ چیزی که اخیرا در موردم عوض شده اینه که ترجیح می دم این واقعیت رو به زبون نیارم چون به تجربه فهمیده م هر چی اطرافیانم کم تر از خصوصیات ذهنی من با خبر باشن برای من بهتره . ترجیح می دم آدما به جای این که درگیر این باشن که دلیل کارها و واکنش های من چیه ، حواسشون پرت همون کار و جزئیاتش بشه . 




دلیل ها باعث قابل پیش بینی شدن می شن و این همیشه چیز خوبی نیست . بعضی وقتا آدما باید توی تاریکی بمونن تا نتونن ظاهر چیزی رو ببینن ؛ این که بتونن لمسش کنن کافیه . "دیدن" بیش از اندازه ست . دسترسی بیش از اندازه به نفع هیچ کس نیست . 




شنبه 11 فروردین 1397 ساعت 20:44




.. آفتاب بی رمق بعد از ظهر ، پنجره باز هال ، چای روی میز ، موهای به هم ریخته ، پینترست و بوی تند بهار نارنجه که از امروز توی ذهنم خواهد موند .




پنج‌شنبه 2 فروردین 1397 ساعت 08:25




.. جاده چالوس و ترافیکش تجسم محض اون دنیاس . پشت سرما یه ایکس فور ، بعدش ما ، بعدش این شاسی بلند چینیا و بعدش یه پرایده که همگی با سرعت سه سانتیمتر بر ساعت حرکت می کنن . خلاصه که نژاد آدمیزاد  فقط در دو شرایط با هم برابرن ؛ جاده چالوس و پل صراط .




سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 15:29




.. موفقیت هامون موفقیت ان . مهم نیس چند نفر سعی می کنن بهمون ثابت کنن اون دستاورد بخصوص به خاطر صلاحیت خودمون نبوده . من اینو دو سه هفته پیش فهمیدم . غیر از بتن یه درس دیگه ای که نمره ش رو دیر تر زده بودن ماکس شده بودم و یکی از همکلاسی هام توی صورتم - و نه یه میلیمتر اون ورتر - گفت "شما"ماکس شده بودین ؟ می دونستم دکتر عین به قیافه نمره می ده . من از همون لحظه تا حالا پشیمونم که چرا به روش نیاورده م که اگر دکتر عین به قیافه نمره می داد با هیچ منطقی ممکن نبود شما پاس شی آقای پ .




یکی از اهداف سال جدیدم به موقع بودنه . یعنی توی زندگی همیشه فرصت مناسب برای شستن بعضی آدما پیش نمیاد و همون فرصت های اندک رو باید غنیمت شمرد .




سه‌شنبه 22 اسفند 1396 ساعت 23:30




.. بعد فهمیدم ظرفیتِ پذیرشِ آدما خیلی کمتر از صداقتِ کامله و اونا بیشتر دنبال تاییدن تا حقیقت . دونستنِ این واقعیت ساده ، آسون ترین کار دنیاست . چیزی که آسون نیست درک اینه که این هیچ اشکالی نداره . با همه چیز که نباید جنگید ؛ که حمایت از یه دروغ قشنگ ، دنیا رو جای بهتری می کنه برای زندگی تا چسبیدن به حقیقتی که گفتن و دونستنش فقط به یه چیز ختم می شه و اونم سر خوردگیه . یه وقتایی چسبیدن به یه دروغِ قشنگ عینِ واقع گراییه . بستگی به هدفمون داره . اگه هدف یه دنیای بهتر باشه دروغ عین حقیقته ؛ می فهمی چی می گم ؟ واقعیت فقط تابع هدفه . اینو یادت نره .




شنبه 19 اسفند 1396 ساعت 21:44




.. آدمو در رنج آفرید . آدم رفت روی زمین و نه تنها از رنج خودش رنج کشید ، که رنج بقیه رو هم دید و بیشتر رنج کشید ؛ این جمله " در رنج بودن " عدالت نبود . چطور می شد همه اون زخمو جا داد توی این جمله ی کوچیک که از اول تا آخرش به زحمت دو ثانیه ست ؛ اونم برای رنجی که شمارش از سال هم خارجه ؟ نمی شد . عدالت نبود . معنی نداشت .




شنبه 5 اسفند 1396 ساعت 18:16




به نظر من پیژامه و کفش پاشنه بلند از یه جهت به هم شبیه ن ؛ جفتشون مال همیشه نیستن . کفش پاشنه ده سانتی برای پیاده روی نیس ، پیژامه هم مال هر شب نیست . پیژامه واسه شباییه که فرداش از دانشگاه یا پروژه یا هر چیز دیگه ای خبری نیست و می شه در کمال آرامش روی کاناپه ولو شد ، قهوه خورد ، پینترست رو چک کرد و بوی خمیر دندون قاطی شده با فیس واش و قهوه و شامپوی دیشب رو بلعید ؛ اگه سرد و ابری هم بود که چه بهتر .




جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 14:08




برادرم به خواهرم گفت چاق ؛ من با حالت شمس گونه ای که به مولانا درس زندگی می ده کشیدمش کنار و توی گوشش گفتم کلوچه من ، اگه می خوای توی زندگی ت سربلند باشی هیچ وقت به یه مونث نگو چاق . فکر می کنم سال ها بعد وقتی برادرم  قله های سعادت رو فتح می کنه توی مصاحبه ش از امروز به عنوان روزی که سرنوشتشو ساخت یاد می کنه و توضیح می ده چطور فهم این نکته کلیدی که هیچ مونثی چاق نیست می تونه زندگی آدمو از این رو به اون رو بکنه .




سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 18:00




.. این مسئله چایی خوردن زیادی م رو جدی نگرفتم تا دیروز که آقو مرتضی فروشنده بوفه دانشکده مون در حالی که داشت دوباره فلاسکمو پر می کرد با لحن غصه داری گفت : این قد چایی نخور سیاه می شی خانوم مهندس . با خودم فکر کردم سیاه شدن بهترین اتفاقیه که ممکنه با این سبک زندگی برامون بیفته ؛ ما روی چیزای خیلی جدی تری قمار کردیم . 




سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 22:05




.. ایلیا راس می گفت . اگه همون موقع میله بافتنی می ذاشتیم روی صندلیش که بره توی پشتش  و از اون ورش درآد راحت شده بودیم . و این بود آخرین سخنان امروز برادرم راجع به خانم سین معلم مدرسه ش ؛ همه اینا رو هم در حالی می گفت که به نظر می رسید دیگه هیچ وقت خودشو برای جدی نگرفتن پیشنهاد ایلیا نمی بخشه . 




من فکر می کنم این براش لازم بود . به هر حال هر کسی باید یاد بگیره فرصت های طلایی زندگی ش دو بار تکرار نمی شن ؛ مثل گذاشتن میله بافتنی روی صندلی برای سوراخ کردن خانومِ سین و دیگه ندیدنش . 




شنبه 21 بهمن 1396 ساعت 17:39




.. در راستای درنوردیدنِ مرزها و کسب تجربه های نوین قرار بر این شد که دفعه بعد با الف به جای رستوران ایتالیایی بریم ساندویچی سیروس کثیف . قراره بعدها یه مقاله مبسوط بنویسم راجع به این قضیه و اسمش رو بذارم شکوه انعطاف .




یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 19:50




اتاق من دومین جای خوب دنیاس . اولین جای خوب دنیا هم اتاق منه با ویوی گرند پلیس بروکسل  و یه جکوزی جلوی تلویزیون .




شنبه 7 بهمن 1396 ساعت 22:23




وقتی دیدم بتن ماکزیمم نمره کلاس رو گرفتم سی ثانیه خوشحال شدم ؛ ولی از وقتی که فهمیدم فولاد دو رو شدم ده و چهل صدم چهار روز می گذره و من هنوز موفق نشدم نیشم رو ببندم .



پیوست : همین الان چک کردم و دیدم شده م یازده . ب بزرگ عزیزم ، این نیش باز رو تماماً به تو مدیونم . مِی گاد بلِس یو استاد ؛ آی مین دَت .




( تعداد کل: 488 )
   1       2       3       4       5       ...       25    >>