X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 20:27




با این که سر شبه من تموم کارایی که باید تا آخر این هفته تحویل بدم رو انجام دادم ، یه دوش مفصل گرم گرفتم و منتظرم پیتزام آماده شه و کوکام برسه .




.. به نظرم زندگی یه مقیاس می خواد مث متر . مثلا مقیاس من بشه همین امشب ؛ از این به بعد می تونم هر شب که می خوابم روزی که گذرونده م رو با یه چیزی متر کنم ببینم چقدر زندگی کرده م . بعضی وقتا سه متر زندگی می کنم ، بعضی وقتا منفی سی و سه متر .




جمعه 28 مهر 1396 ساعت 18:31




.. همه چی از اون جا شروع شد که هر وقت سوالی بود که نتونستم جواب بدم از زندگی کردن بدون جواب اون سوال نترسیدم ؛ از این ترسیدم که نکنه یه بار نتونستن و نفهمیدن اعتمادمو به خودم کم کنه . برای همین می رم همه جوابارو پیدا می کنم ؛ حتی اگه اون جواب اصلا برام مهم نباشه . آخه تو که می دونی ، قضیه سوال نیست . جوابشم نیست ؛ اعتماده .




پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 13:23




داشتم با آرایشگرم - مرسده جووون - روی کاتالوگ رنگ مو بحث می کردم . آخرش گفت کلا می خوای آن شرلی ای باشه ؟ جواب دادم آفرین ؛ دقیقا




.. حقیقتاً به اسم مسخره ش نمی اومد بتونه همچین جمع بندیِ دقیقی از توضیحاتم داشته باشه .




پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 13:34




ناراحت بود از این که چرا چیزی براش تعریف نمی کنم . من استعداد تعریف کردن ندارم ، شایدم تصورم اینه که فقط چیزای مهمه که باید گفت و به ذهنم نمی رسه این که مثلا فلان شخص که برام اهمیتی نداره بهم پیشنهاد داده .




اونم دیگه اینو فهمیده . دیگه فهمیده یادم می ره وقتی چیزی می خرم بهش نشون بدم ؛ واسه همین وقتی می آد خونه مون خودش همه کمدهام رو می ریزه بیرون تا چیزای جدیدشو کشف کنه . این انعطاف پذیری ش رو دوست دارم . مرحله ی بعد گوشیمو می دم دستش که احیانا اگه کسی بهم پیشنهاد داده و یادم نمونده ، خودش بتونه کشف کنه .




دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 15:22




گرمم بود . رفتم اتاق نیلو خوابیدم . صبحش گفت دیگه نمی ذاره توی اتاقش بخوابم چون توی خواب حرف می زدم ؛ در واقع داشتم انتگرال قطبی حساب می کردم روی طول قوس دایره که به گفته ی نیلو دم صبح محاسباتش به نتیجه رسیده چون بلند بلند گفتم می شه ٨٣٤ . این ثابت می کنه چرا صبح ها خسته ترم ؛ هر کسی شب تا صبح انتگرال دوگانه بگیره تبعا صبح ها خسته س .




پیوست : این عدد نزدیک به شعاع قوس خط یک متروی شیرازه . فکر کنم داشتم خط دو رو طراحی می کردم ؛ اصولی ترین خوابیه که تا حالا دیدم .




یکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 13:01




ب بزرگ بعضی وقتا یه حرفایی می زنه که فقط یه با تجربه می تونه به جدیتشون پی ببره و نخنده . مثلا اون روز داشت می گفت یه روز ، وقتی توی دفتر فنی نشستین ، بتهوون داره پخش می شه و کافی توی دستتونه تازه می فهمین هیچ غلطی نمی تونین بکنین . نتیجه اخلاقی ش اینه که ما نباید اون روزو برای خودمون خراب کنیم و این که اگه فولاد دو رو یاد نگیریم نه کافی به دادمون می رسه نه بتهوون .




جمعه 14 مهر 1396 ساعت 22:18




وسایل فرداتو آماده کن ، یه نگاه توی کمد بنداز و تصمیم بگیر کدوم مانتو با کدوم شلوار و کدوم کیفو قراره بپوشی . حتی چون تا شب دانشکده ای ، تستای کره بادوم زمینی رو هم آماده کن . نسکافه و تی بگ و فلاسک یادت نره . مسواکتو بزن . موهای خیستو خشک نکن چون با موی خیس خوابیدن حال می ده . کرم بزن . لباساتو دربیار . مهم نیست چندتا کار انجام نشده داری ؛ جمع شو زیر پتو و چشماتو ببند .




.. این همون توی لحظه زندگی کردنه . آماده بودن برای آینده در عین فکر نکردن بهش .




سه‌شنبه 11 مهر 1396 ساعت 13:02




.. هدف حال حاضرم اینه که هم نوزده واحد درسای این ترمم رو بخونم ، هم برای کنکور ، هم بتونم سریال های shameless و suits رو به طرز قانع کننده ای که به زخم بستر مفرط ختم نشه فتح کنم ؛ امیدوارم کار به جایی نکشه که فقط بتونم سومی رو با حذف بخش مربوط به زخم بستر تیک بزنم .




جمعه 7 مهر 1396 ساعت 18:17




..آهنگای یه آدم همیشه یکی نیست . مثلا من اونی که توی ماشین با نیلو گوش می دم ، اونی که با مامانم می شنوم با اونی که توی اتاقم وقتی درس می خونم گوش می کنم یکی نیست ؛ هر چیزی با نشونه ی خودش خوبه ، با رنگ مخصوص خودش . 




توی زندگی های الان این لازمه . آدما باید بتونن تجربه های شبیه به همشونو تغییر بدن . توی روزایی که همه چیز به نظر یکنواخت و ساده می آد موسیقی هست که به آدم حالی کنه این جا همون جای قبلی نیست ؛ یه چیزی فرق کرده ، حتی اگه هوا همون هوای قبلی باشه .




حالا می فهمم خیلی چیزا توی زندگی آدم شانس نیست ، علم نیست ، حرف هم نیست . مثل درست زندگی کردن که حالا می دونم یه هنره . واسه همین آدما همشون یه جور به دنیا می آن ولی یه جور نمی میرن . آدما یه مشت تابعن که مقدار اولیه شون یکیه ؛ ولی هنر اون ضابطه ایه که اون مقدارو تغییر می ده . هم به کمتر ، هم به بیشتر .





چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 20:40




.. حقیقت اینه که بعضیا به وجود میان تا کاری رو یاد بگیرن و اونو به کسایی یاد بدن که قراره اون کارو بهتر از خودشون انجام بدن ؛ همین قدر ساده . دتس وای یو دیدنت سی دیس وان کامینگ خلاصه .




شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 16:24




امروز یه چیزی رو فهمیدم . تو آینه نگاه کردم و خنده م گرفت . یادم افتاد کک مکی ام . زمستونا که آفتاب کمتر تنده کک مکام کم رنگ تر می شه ؛ اینه که یادم می ره که یه زمانی کک مکی بودم .




واکنش تند پوستم به آفتاب وقتی بچه تر بودم باعث می شد حس کنم عجیب غریبم . یادم افتاد چه چیزای زیادی توی کله م هست که یه زمانی برام مهم بوده و دیگه نیست .


.. جمع اضداد که می گن همینه . این قشنگیِ تعادله ؛ واسه همینه که آرومم . واسه همینه که قوی تر شده م . می دونم هر چیزی که هست - خوب یا بد - یه روزی قراره با قرینه ش جمع بشه . می دونم یه روزی من می مونم و اون محدوده خنثی ؛ همون جایی که می بینم همون قدر که ناراحت شدم ، خوشحال هم بوده م .





پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 22:25




.. امروز اونو در به هم ریخته ترین و پر استرس ترین حالت ممکن دیدم . یاد اون نوشته ی قدیمی خودم افتادم ؛ این که شجاعت این نیست که چیزی برای ترسیدن نداشته باشی ، اینه که بدونی انجام دادن کاری ممکنه دلیلی برای ترسیدن بهت بده و بازم انجامش بدی . چون قوی ای . چون اینو در خودت دیدی که با عواقب کارت زندگی کنی ؛ برای همین لبخند زدم و بهش گفتم می دونی امروز از همیشه برام جالب تری ؟




سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 12:29




.. عوض کردن صورت مسئله یکی از بزرگ ترین هدیه های خدا به بشره . برای همین هیچ قانونی نیست که بگه تو نمی تونی وقتی چندتا گزارش برای نوشتن داری و صد و پنجاه تا پی ام برای جواب دادن ، به ناخن های پات لاک صورتی صدفی روشن بزنی ، شیر قهوه بخوری و فیلمتو ببینی .




یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 21:25




دوستم که ادبیات انگلیسی خونده دلخور بود که همه فک می کنن چون انگلیسی خونده م وظیفمه دیکشنری باشم . این حرفو تمام و کمال درک نکردم تا روزی که یکی بهم گفت تو که مهندسی ، بیا کولرمونو درست کن . این قضیه نشون می ده درک عامه ی مردم از تحصیل مهندسی یه مشت پسرِ زمختِ گریس مالی شده آچار به دسته ؛ غم انگیزه .




سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 00:45




.. من یه اصطلاح مخصوص به خودم دارم . بعضی وقتا ، توی بعضی موقعیت ها می گم : .. مغز شاید نفهمه ولی چشم می فهمه .




این اصطلاح واسه وقتیه که نمای چیزی آزارت می ده ؛ آزرده شدنو حس می کنی ، ولی نمی فهمی چی باعثش بوده . وقتی معلول رو می بینی ، ولی علت رو نه . این بدترین نوعِ بلاتکلیفیه . این همون چیزیه که حس می فهمه ، مغز نه .




جمعه 10 شهریور 1396 ساعت 20:34




.. مامانم می گفت من بچه ی خیلی آرومی بودم . برای همین هر وقت غر می زنه که چرا باهاش نمی رم پیاده روی و تحرکم این قدر کم شده کلی فلسفه می بافم که ببین من از وقتی جنین بودم تنبل بودم .




شیش روز هفته رو رفتم سر پروژه ای که بیست متر زیر زمینه . هیچ روزی کفش تمیز نکرده م و فرداش با یه کفش دیگه رفته م ؛ همین الان متوجه شدم اگر یه فکری برای کفش هام نکنم فردا باید با کفش پاشنه ده سانتی برم و این تنها انگیزه ی تکون خوردن و پرت کردن شیش جفت کفش توی لباسشویی بود . امیدوارم یه روز اون قدر متحول شم که وقتی مردم کسی برام پست ننویسه که وی این قدر تکون نخورد تا مرد .




دوشنبه 6 شهریور 1396 ساعت 14:29

یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 15:08




no question , no answere , no nag



این همون جمله ایه که یکی از استادهای خیلی سخت گیرم بالای برگه سوالای امتحانش نوشته بود . فکر می کنم این جمله همون چیزی بوده که خدا موقع ول کردن آدما روی زمین بهشون گفته و بعد برای همیشه ترکشون کرده .




دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 23:28




دکترم معتقده من باید برم پیش مشاور . گفتم دوست ندارم حرف بزنم ؛ واتس د پوینت وقتی آدم از حرف زدن لذت نمی بره ؟ جواب داد یعنی هر کی از عمل قلب باز لذت نبره نباید انجامش بده ؟




نه . نباید انجامش بده . ماکزیمم می میره دیگه ؛ سو وات .




سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 22:56




- ترکت می کنم .

- کجا ؟
- .. چه فرقی می کنه ؟ مهم نبودنه . 
- برای من فرق داره .
- نداره . وقتی کسی یا چیزی ازت دوره ، فقط دوره . دور صفت عجیبیه ؛ مهم نیست اون فاصله ای که ازش حرف می زنیم کم یا زیاده ، به هر حال کلمه ی دور دقیقا به یه اندازه سنگینه . وقتی پای من و تو وسطه ، دور تابع هر چیزی هست ، اِلا فاصله .




برچسب‌ها: دایلاگ
( تعداد کل: 449 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>