X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 18:11




.. سختی ش همون وقتیه که می فهمی اونی که فک می کردی می شناسدت و می دونه کی هستی هم تو رو نمی شناسه ؛ اینه که خسته می شی از توضیح دادن مکرر خودت .




سه‌شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 19:42




.. بعضی آدما هستن که آدم بعد کلی  بازم دلتنگشون می شه . مهم نیس که تا دوسال اولی که با هم آشنا شده بودیم اسممو یادش نمی موند و بهم می گفت اون سفیده ؛ این جوری بود دیگه . اسما رو یاد نمی گرفت . به مهسا می گفت اون درازه ، به سحرم می گفت اون کوتوله هه . محتویات کله ش و اسمی که روی اونا می ذاشت همیشه همون پررنگ ترین صفتایی بود که توی آدما می دید . شاید همین جالبش کرده بود ؛ همین که مهم نبود چند بار بش بگی : هی ، من اسم دارم .




دوشنبه 28 فروردین 1396 ساعت 19:51




دوباره شین رو پیدا کردم . شین برای من ترکیب قشنگی از حس خوب ، نزدیکی ، نوستالژی و خودت باش به جهنم کی چی فک می کنه س و یکی از مهم ترین دلایلی که من به مذهب لش کن فیلم ببین رو آوردم .




سه‌شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 20:57




بهش گفتم : امروز فقط می خوام بخورم و خوشحال باشم . بعد بلافاصله از خودم پرسیدم کی خوردن این قد عزیز شد ؟  احتمالا از وقتی توی حمام جلوی آینه چرخیدم و از انحنای کمرم خوشم اومد و بدین ترتیب قوس و گودی کمر به یکی از افتخاراتم تبدیل شد ؛ که البته این قضیه اون قد چیپ هس که نخوام جایی بلند بلند بهش اعتراف کنم . این چیزیه که فقط با تو دارم در میون می ذارم . تو باید منو همون طوری که هستم می شناختی . اشکالی نداشت بدونی من به کلکسیون کتابای فانتزی م همون قد می نازم که به انحنای دور کمرم ؛ مگه نه ؟




سه‌شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 20:15




.. غصه خوردنای مسخره ی این روزای ما مث جر و بحث من و الف سر رنگ ماشینیه که اصلا توی ایران وجود نداره و احتمال این که این جر و بحثا به به نتیجه ی جدی برسه ، درست به اندازه ی احتمال اینه که ب کوچیک بیاد لپ بچه ها رو بکشه و بهشون شیرینی تعارف کنه . با این حال فایده نداره . دونستنش ، فایده نداره ؛ با این حال من بازم یادش می ندازم مشکی دیگه ؛ باشه ؟




شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 21:32




.. امروز وقتی چشمم به سوالای امتحان فولاد ب بزرگ افتاد ناراحت نشدم ؛ چون با اون سوالایی که من دیدم مستقیما نتیجه گرفتم که حتما توی زندگیِ قبلی م قاتل زنجیره ای بوده م  و الان موقع پس دادنه .




پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 08:54




.. قدیمی ترین خاطره ای که از خوندن کتاب متفرقه سر کلاس دارم بر می گرده به وقتی که سوم دبستان بودم و کتاب جلوم علوم بود و کتاب روی پاهام صندلی نقره ای . دیروز به لطف موشک و لینک های دانلودش خودمو دیدم که توی بیست و دو سالگی دارم دقیقا همون کاری رو می کنم که توی نه سالگی م انجام می دادم . سر کلاس ، همون کتاب .




یکشنبه 13 فروردین 1396 ساعت 20:56




.. بچه که بودم مامان و بابام خیلی دعوا می کردن . فک می کردم مامان و بابای هیشکی اندازه ی مامان و بابای من دعوا نمی کنن ؛ بعد اومدم دبیرستان . بین دوست هام یکی شون باباش کلا رفته بود . یکی دیگه شون از باباش مدام خاطره های شیک تعریف می کرد ، یه طوری که همه فک می کردن بهتر از بابای اون وجود نداره . وقتی رفتیم سوم فهمیدم باباش وقتی دوسالش بوده مرده و هر چی تعریف می کنه بداهه س و از قوه تخیل عجیب و غریبش ناشی می شده . هنوزم خاطره می گه ؛ نمی دونه می دونیم .




همیشه زندگی همین قد مضحک و مسخره س . همیشه توی زندگی لحظه هایی هست که آدم توش درگیر یه مشکل بزرگه ؛ فک می کنه توی ترسناک ترین پوزیشن دنیاس . بعد زمان می گذره و می فهمه چیزای خیلی بدتری توی دنیا وجود داره ؛ اینه که می شینه یه گوشه و هر چی با خودش فک می کنه نمی فهمه این اطلاعات جدید خوبه یا بد ؛ خوبه که وضعیت خودش از همه بدتر نیس یا بده که این همه چیز مزخرف توی دنیا هست .




یکشنبه 13 فروردین 1396 ساعت 17:44




.. ترکیب دردآوری از درد جسمی ، روحی و یه شِبه جمعه شب طولانی .




چهارشنبه 9 فروردین 1396 ساعت 21:41




تو اگه خوشحال تر بودی هر روز یه رسپی جدید درست می کردی چون غذا خوردن و طعم جدیدو دوست داری . تو اگه خوشحال تر بودی هر روز داستان می خوندی . تو اگه خوشحال تر بودی هر شب دوساعت قبل خواب یه فیلم جدید می دیدی و جلوی خودتو می گرفتی که نقداشو قبل دیدنش نخونی . تو اگه خوشحال تر بودی نوشیدنیای بیشتری امتحان می کردی ؛ آخه خودت خوب می دونی خوشحالی واسه هر کسی یه رنگیه ؛ واسه تو خوشحالی یه تصویره که همیشه یه نوشیدنی خوب یه گوشه ش هست . 



 

تو اگه خوشحال تر بودی بازم روزایی که زیاد دانشگاه بودی رو بیرون نمی رفتی . آخه تو توی خوشحالی بازم می دونستی توی حال نداشتن و خسته بودن و لش کردن حس خوبی هس و تنبل کوچولوی ته وجودت عاشق اون حس خستگی و له بودن بی دغدغه س . تو اگه خوشحال تر بودی بازم دانشگاه رفتنو دوس نداشتی . تو اگه خوشحال تر بودی بازم دوس داشتی شب غذا بخوری . تو اگه خوشحال تر بودی ، بازم جای مورد علاقه ت کاناپه و تخت بود . تو اگه خوشحال تر بودی بازم جلوی تلویزیون ولو شدنو  دوس داشتی ؛ چون حتی توی خوشحال تر هم می دونه جلوی تلویزیون ولو شدن زیرپتو و خوردن یه چیز چاق کننده ی مضر یکی از ناب ترین لذتای نوستالژیک واسه آدماس ؛ حتی جلوی مزخرف ترین برنامه ی دنیا . 




چهارشنبه 9 فروردین 1396 ساعت 20:17







Kiarash Sanjarani - In Love  




دوشنبه 7 فروردین 1396 ساعت 23:51




چیزایی وجود دارن که حضورشون زیاد حس نمی شه ؛ ولی وختی می رن یه تیکه رو می کَنن و با خودشون می برن . بعد آدم با خودش فک می کنه از وختی نبودی ، به جز خودت ، یه چیز دیگه م که نمی دونم چیه ، دیگه نبود . یه چیزایی مث دل و دماغ واسه یه کارایی که فقط با تو انجامشون می دادم مثلا .




پنج‌شنبه 3 فروردین 1396 ساعت 10:47




دیروز داشتم فک می کردم بعضی روزا هس که میان که بهترین خاطره های آدم بشن و جالب اینه که همون موقع - حین گذر همون زمان - آدم اینو حس می کنه .




دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 22:18




.. سخت ترین قسمت رفتن اون جاییه که آدم یادش می افته هیچ چیز خوبی وجود نداره که بشه بهش برگشت . واسه همین همه ی آلارمای دنیا رو آدما خفه می کنن . تنبلی بعید ترین و احمقانه ترین مغلطه ی دنیاس ؛ این که اسمشو می ذارم مغلطهو نمی گم دلیل برای اینه که دلیل یه واقعیته ؛ در حالی که تنبلی واقعیت نیس .




این قضیه از اولم اون قد پیچیده نبود . تنبلی همون وقتیه که همه ی آدما همه ی آلارمای دنیا رو خفه می کنن ؛ نه چون تنبل ن ؛ فقط چون به سادگی ، توی خلسه ی شفاف بعد خواب دوباره می فهمن هیچی چیز خوبی وجود نداره که بشه بهش برگشت ؛ اونا آروم آروم می فهمن برگشتن فقط تابع مقصده . قضیه تخت نیس . قضیه ملافه های خنک نیس . قضیه حتی زیر پتو هم نیس . قضیه اون دلیلیه که به خاطرش بشه از تموم اینا کَند .




یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 00:43




یه حرفایی هست 

که آدم
هیچ وقت
به هیچ کس 
دقیقا به هیچ کس
نمی تونه بزنه .




چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 12:01







Yann Tiersen - Le Moulin




شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 20:46




معمولا به کسایی که پا به سن گذاشته ن توصیه می کنن با جوون تر از خودشون بگردن که احساس جوون بودن بکنن . این دقیقا همون احساسیه که من این ترم دارم سر کلاس درسی که با ورودی ها برداشته م .




ورودی ها وقتی استاد می گه خب این جا فلان رابطه رو چی کار می کنیم ؟ همه با هم جواب می دن می نویسیم و منو شاد می کنن ؛ این جوری منم یادم می ره ترم چندم و احساس حماقت توام با صفری بودن می کنم .




یکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت 13:08





.. من فکر می کنم اون قدیمام مردم آز خاک داشتن ؛ واسه همین بود که اصطلاح گل لگد کردن ابداع شد . ما یکشنبه ها از ساعت یک و نیم تا چاهار می ریم گل لگد می کنیم .




مهندس میم اون جا می شینه و مطمئن می شه به صورت قورباغه ای روی زمین چنبره زدیم داریم خاک الک می کنیم . مهندس میم حواسش هست من به عنوان تنها مونث اون کلاس از زیر کار در نمی رم و فقط خاکی که پسرا الک کرده ن رو وزن نمی کنم ؛ برای همین الکو از دست پسرا می کشه بیرون و به زور می چپونه تو دست من ؛ بعد هم وقتی به این نتیجه رسید که جونم در حال بالا اومدنه توضیح می ده برای مچم خوبه و بعدها قراره ازش تشکر کنم .





شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 20:38




.. آدما هی خسته می شن از همه چی . آدما هی خسته می شن از همه چی و هیشکی نیس صداشونو بشنوه و یکی دو روز جاشون شیفت وایسه تا بتونن برن یه کم بمیرن و برگردن . 




این خوب نیس . اصلا نیس .




جمعه 13 اسفند 1395 ساعت 13:12




.. به نظرم توی هر چیزی هر آدمی یه ظرفیتی داره ؛ یه چیزی مث سهمیه ست که آدما نمی تونن دو بار داشته باشنش . قضیه اینه که بیشتر آدمایی که من دیدم سهمیه شونو می ذارن جایی که نباید .





آدما یه ساعتایی از روزو حالشون خوبه ؛ اونو می گذرونن جایی که نباید . آدما یه مقدار مشخصی می تونن به کسی گوش بدن ؛ اونو می دن به کسی که نباید . آدما یه حجم مشخصی می تونن دوست داشته باشن ؛ اونو پر می کنن با آدما و چیزایی که نباید . آدما یه میزان مشخصی می تونن خوش بین باشن ؛ اونو خرج چیزایی می کنن که نباید . بعد دیگه خوش بینی ای نمی مونه . بعد دیگه هیچ چیزی نمی مونه .




( تعداد کل: 378 )
   1       2       3       4       5       ...       19    >>