X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 13 فروردین 1396 ساعت 20:56




.. بچه که بودم مامان و بابام خیلی دعوا می کردن . فک می کردم مامان و بابای هیشکی اندازه ی مامان و بابای من دعوا نمی کنن ؛ بعد اومدم دبیرستان . بین دوست هام یکی شون باباش کلا رفته بود . یکی دیگه شون از باباش مدام خاطره های شیک تعریف می کرد ، یه طوری که همه فک می کردن بهتر از بابای اون وجود نداره . وقتی رفتیم سوم فهمیدم باباش وقتی دوسالش بوده مرده و هر چی تعریف می کنه بداهه س و از قوه تخیل عجیب و غریبش ناشی می شده . هنوزم خاطره می گه ؛ نمی دونه می دونیم .




همیشه زندگی همین قد مضحک و مسخره س . همیشه توی زندگی لحظه هایی هست که آدم توش درگیر یه مشکل بزرگه ؛ فک می کنه توی ترسناک ترین پوزیشن دنیاس . بعد زمان می گذره و می فهمه چیزای خیلی بدتری توی دنیا وجود داره ؛ اینه که می شینه یه گوشه و هر چی با خودش فک می کنه نمی فهمه این اطلاعات جدید خوبه یا بد ؛ خوبه که وضعیت خودش از همه بدتر نیس یا بده که این همه چیز مزخرف توی دنیا هست .




نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد