دوشنبه 29 آبان 1396 ساعت 23:22




.. از اون جایی که نهایت استعداد الکتریکیِ من این بوده که چند تا رابط رو بزنم به هم و از زیر فرش رد کنم تا برای خاموش کردن آباژور روی میزم که سمت مخالف اتاقه مجبور نشم از روی تختم تکون بخورم مسلما از ده درخشانی که توی فیزیک دو بعد از پرت و پلاهایی که برای استادم نوشته بودم گرفتم خوشحال هم بودم ؛ برای همین فکر می کردم وقتی سرمو می گیرم بالا و نمره م رو به بقیه اعلام می کنم اونا هم تا زانو به افتخارم خم می شن .




وقتی کسی تا زانو به افتخارم خم نشد فهمیدم افتخار چیزی نیست که بشه تلقین کرد یا به خاطرش از کسی انتظار تایید شدن داشت . تازه فهمیده بودم افتخار یه حالتِ  ذهنیه و ربطی به هیچ کس دیگه ای نداره ؛ برای همین بود که بعد از این همه سال فهمیدم سه تا چیز رو نباید به کسی گفت . راز رو ، آرزو رو ، و افتخار رو .




نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد